سکوت تنهايی من

پس دادن تاوان اشتباهاتم را مینویسم شاید درسی که روزگار به من داد عبرتی باشد برای آنان که نمی خواهند خود تجربه کنند!!!.. دارم از یه گوشه دنیا به این امید مینویسم که دوباره برگردم به وبلاگ پسرم و خاطرات نمکی مامان رو بنویسم

چند روز دیگه کریسمس هست و همه باز دارن آماده میشن برای یه جشن بزرگ دیگه ... خوبه آدم تو کشور ٧٢ ملت زندگی کنه ها ! به مناسبت هر دینی یه جشنی برپا میشه !

یه سری عکس گرفتم از مالهای مختلف ... گفتم بیکار نباشیم فعلا عکس ببنینم....چشمک

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

باورم نمیشه واقعا بعد از حدود یک ماه و نیم که امتحانای میان ترم دوم و پایان ترم و دادم دیگه الان بیکارم هوراهوراهورا

بالاخره درس و مشق تموم شد .... خدا رو شکر همه امتحانا رو به خوبی دادم و جای هیچ نگرانی نیست ...... یه پایان نامه میمونه برای ترم آخر که اونم دیگه جای مشکلی نداره ....

باورم نمیشه بالاخره با این همه عذاب و مشقت درس خوندن من هم به پایان رسیده....

احساس میکنم تازه از امروز کار اصلی من شروع میشه... هزار تا کار و فکری که دارم باید انجام بدم .... واییییی خدا چقدر کار دارم.....

الان بی خیال همه چی بزن بریم تفریح..... هوراچشمک

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

دوتا خونه اونورتر از ما عروسیه... سوای از سر و صدایی که ما رو حسابی از درس و مشق تو این فصل امتحانا انداخته .... جالبه که یه سری از آداب و رسوم ازدواج هندیها (روز عروسی ) رو که باز هم نتیجه تحقیقات بنده هست رو بدونین....

روز عروسی ، عروس بدون هیچ آرایشی و لباس و کلا مثل یه روز عادی میشینه تو خونه تو یه اتاق که هیچ کس نباید بره تو اون اتاق...

بعد آقای داماد با لباس دامادی و بزک دوزکهای مخصوص سوار بر اسب در حالی که لباس عروس رو در دست داره از راه میرسه و میهمانها همه بهش خوشامد میگن و حالا ....

آقای داماد نفر اولی هست که میره تو اون اتاق و عروس رو میبینه بدون هیچ آرایشی ...

بعد لباس رو به عروس میده ، یعنی اینکه آقا حاضر شو...

بعد مسئول آرایش عروس یکی از فامیلهای داماد که آرایش بلده در اولویت قرار داره وگرنه کس دیگری میاد تو اون اتاق و شروع به آرایش عروس میکنه و دستهاشو حنا میکنه ...

Image Hosting by PictureTrail.com

در حین آرایش عروس باید گریه کنه و هیچ حرفی هم نزنه ! هرچی بیشتر گریه کنه و کمتر حرف بزنه یعنی اصالت خانوادگی بیشتری داره !‌ (قابل توجه این دخترهای ایرانی که تازه تو آرایشگاه هزار تا خورده فرمایش دارن که خط چشمم اینجوری باشه و سایه فلان رنگ )

در هر صورت عروس گریه کنان آماده میشه و یه حلقه گل میدن دستش که حالا پاشو برو تو مهمونا و گل رو بنداز گردن دوماد ! عروس میاد و گل میندازه و داماد هم گل میندازه گردن عروس .... و عروس اصلا نباید برقصه یا خیلی بخنده و خوشحال باشه (این هم قابل توجه عروسهای ایرانی که به زور باید بشونیشون )

Image Hosting by PictureTrail.com

خلاصه عروسی تموم میشه و ....

و یه سری دستید که حتما دیدین تو فیلمها تا آرنج هر دو دستشون پره با ید تا یکسال دستشون باشه ... اینم بگم که ایتقدر تحمل این دستبندها سخته که من یه روز دستم بود تمام دستم خارش گرفته بود.... چه برسه یه سال....

خلاصه اینهم عروسی هندیها !!!!!!!!

Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

همین الان از ایران مامان اینا بهم زنگ زدن و گفتن که :

خونه جدید خریدن هوراهورا

خدا رو هزار مرتبه شکر که بالاخره طلسم این خونه هم شکسته شد ....

خیلی خوشحالمهورانیشخند

تازه قراره آدرس و شماره تلفن جدید رو به من ندن....سبز میبینین تو رو خدا خنده

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

دیشب یه دفعه تلفنم زنگ زد و دیدم پارسا از شاهرود ... کلی خوشحال شدم و گفتم سریع بیا اینترنت تا ببینمت... ولی متاسفانه یادم نبود هر وقت تقی به توقی توی این مملکت میخوره اولین کاری که میکنن قطع اینترنت و مسنجر هست !

به بدبختی بنده های خدا آنلاین شدن ولی نه میتونستن کامنت منو ببینن نه وب و نه من میتونستم وب اونها رو باز کنم !!!! که در همین گیر و دار هم بابای پارسا اومده بود و پارسا رو از خونه مامانم اینا برد...

یعنی میخواستم این لپتاپ رو پرت کنم از پنجره بیرون ...  و درس خوندن برای امتحان امروز هم تعطیل شد !!!

ولی مامانم اینا کلی از پارسا تعریف کردن برام...گفتن خیلی بزرگ شده و گفتن وضع درس و مشقش هم عالی بوده ... خط خوب و نمره های ٢٠ ...

خدایا شکرت که همه چی خوبه ...

اگر بابای پارسا قبول کنه عید با مامانم اینا میاد اینجا ....

چشم انتظار دیدنتم کوچولوی من ...

 

Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

در پی مکالمات روز به روز با پارسا، در آخر هر مکالمه من و پارسا باید کلی همدیگرو بوس کنیم بعد قطع کنیم...دیروز در موقع بوس آخر:

من : بعد از اینکه کلی پارسا رو بوس کردم ماچماچماچماچماچماچ

پارسا: مامانی این بوست بوس هندی بود ها !!!چشمکتعجبقهقههقهقهه

من: قهقههقهقهه چرا مامانی ؟؟؟ این بوس ایرانی بود...

بعد میگه: خوب حالا پس بذار من یه بوس هندیت کنم ماچماچماچماچماچ

حالا دیگه خدا میدونه منظور بچه از بوس هندی چی بوده !!! قهقهه

---------

من بی نهایت درگیر امتحانات هستم ... آخه به معدل بالا نیاز دارم برای دکترا چشمک

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٥ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

امروز با پارسا صحبت کردم...

پارسا: مامانی یه خبر خوش دارم برات که اصلا نمیتونی بدونی چقدر خوبه !! متفکر

من: وایییی بگو پارسایی په خبری داری؟سوال

پارسا : مامان تکتم دیروز رفته دکتر ... دکتر تونسته بفهمه نی نی مون چیه !!! یولمامانی قراره یه داداشی بیاد !!!هورا ولی من آرزوم برآورده نشد...ناراحتچون من یه خواهر میخواستم قهر

نمیدونم چرا اصلا حس خوبی ندارم ...سبز

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

هیچ وقت تو زندگیم به اندازه الان دلم نمیخواست از 6 ماه دیگه ام خبر دار بودم !

1 ماه دیگه درسم تموم میشه و هزار تا نقشه واسه زندگی جدید تو سرم سر و صدا میکنه !

خیلی ها میگن بمون و PHD بخون ! بدون پارسا؟؟ دیگه حتی یک لحظه هم نمیتونم پارسا رو تنها بذارم مخصوصا با شرایط جدید که بچه جدید داره به خونه اضافه میشه و مطمئنا پارسا بیش از پیش به من نیاز داره ...

یه سری میگن بمون اونجا کار کن و پارسا رو هم ببر پیش خودت و اونوقت میتونی ادامه تحصیل هم بدی !!! .... تو یه کشور غریب؟؟؟ با بچه ؟؟؟ تنها ؟؟؟ واقعا اینقدر قوی هستم که از پس همه چی بربیام ؟؟؟

دوست و آشنا میگن برنگرد ایران دنبال کار باش یه کشور دیگه و با پارسا برین و زندگی کنین، برگردی ایران از دست بابای پارسا و اذیتهاش باز هم در امان نیستی؟؟؟ .... کجا برم؟؟؟ من که هیچ جا هیچ جا هیچ پشتوانه ای ندارم!!! میتونم همه چی رو با پارسا از اول شروع کنم؟

بقیه میگن برگرد ایران و همین جا با پارسا زندگی کن... میتونم به دور از اذیتهای پدرش (اونهایی که وبلاگ پارسا رو میخوندن یادشونه چقدر اون دوران اذیت شدم؟؟) زندگی راحتی داشته باشم ؟؟؟

خیلی گیجم خیلی.... نمیدونم چی قراره بشه و چیکار باید کنم ...فقط میدونم این کلمه تو هر گزینه ای که انتخاب کنم هست..... پارسا

 

              Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٥ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

امروز دانشگاه برامون جشن فارغ التحصیلی گرفت ... هورا آخه دیگه هفته دیگه امتحاناست و ترم بعد هم که کلاس نیست و فقط پایان نامه داریم...

خلاصه امروز تو جشنی که یک سال پیش برای سال آخری ها گرفته بودیم خودمون شرکت داشتیم با این تفاوت که ما فارغ التحصیل بودیم !!!

انگار بالاخره داره تموم میشه ... امتحانات داره شروع میشه ... ما را از دعای خیرتان بی نصیب نکنید...هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !!!سبز

اینم عکس اهدایی نشان فارغ التحصیلی ..میذارم اینجا ببینین به خدا داشتم درس میخوندم خنده

 

            Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |

تنهاترین تنها منم                 سرگشته و رسوا منم


عشق تو خوابی بود و بس                    نقش سرابی بود و بس

این آمدن این رفتنت                            رنج و عذابی بود و بس

                     ای فلک بازی چرخ تو نازم

                     بی گمان آمدم تا که ببازم

              Image Hosting by PictureTrail.com

یه شمارش گر تا پایان سال ١٣٨٨ گذاشتم انتهای وبلاگ...اما چه حس بدی داره آدم وقتی میبینه ثانیه ها چه تند تند دارن پیش میرن ...همه لحظه لحظه عمر که داره میره و انگار یه ثانیه شمار تا زمان مرگ هست !!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط مامان پارسا نظر شما () |


Design By : Night Skin


کد شمارش معکوس سال نو

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست